تبليغاتX
به معـنایی دیگر

به معـنایی دیگر
زندگی با داستان ها و جملات بزرگان به معنایی دیگر است 
قالب وبلاگ


خودت باش...

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 12:9 ] [ دنیــــا ]

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

حرف های مافوق اثری نداشت و ...


سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند



افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت



منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 11:22 ] [ دنیــــا ]



دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت ، اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي. اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي ام، حقيقت شكار من است. او راست مي گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشم ها مي گريخت.


اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت، دست هايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود. خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس مي كشد. اين چيزي بود كه او نمي دانست.

ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود.اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي مي كارم تا صبوري را بياموزم و دانه اي كاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند و بي تير و بي كمان.

و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 0:15 ] [ دنیــــا ]



آرتور اَش قهرمان افسانه اي تنيس هنگامي که تحت عمل جراحي قلب قرار گرفت، با تزريق خون آلوده، به بيماري ايدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هايي محبت آميز برايش فرستادند.
يکي از دوستداران وي در نامه خويش نوشته بود: …



“چرا خدا تو را براي ابتلا به چنين بيماري خطرناکي انتخاب کرده؟”

آرتور اش، در پاسخ به اين نامه چنين نوشت:

در سر تا سر دنيا بيش از پنجاه ميليون کودک به انجام بازي تنيس علاقه مند شده و شروع به آموزش مي کنند. حدود پنج ميليون از آن ها بازي را به خوبي فرا مي گيرند. از آن ميان قريب پانصد هزار نفر تنيس حرفه اي را مي آموزند و شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت مي کنند. پنج هزار نفر به مسابقات تخصصي تر راه مي يابند. پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بين المللي ويمبلدون را مي يابند. چهار نفر به مسابقات نيمه نهايي راه مي يابند و دو نفر به مسابقات نهايي.


وقتي که من جام جهاني تنيس را در دست هايم مي فشردم هرگز نپرسيدم که “خدايا چرا من؟” و امروز وقتي که درد مي کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :”چرا من؟”

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 12:27 ] [ دنیــــا ]




چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.

به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.
” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.
“بعد خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.

” پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!
” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است “من شروع به شمردن پولهایش کردم.
بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!” پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”
بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟

“اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.”
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد” دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.
” فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.” اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم.

بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 22:19 ] [ دنیــــا ]


درد من حصار برکه نیست ...

درد من زیستن با ماهیانی است

که فکر دریا به ذهنشان نمی رسد


[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 14:15 ] [ دنیــــا ]
 

زندگي داستان يخ فروشي است كه از او پرسيدند :‌ فروختي ؟
گفت : نخريدند ... تمام شد !


ادامه مطلب
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 19:23 ] [ دنیــــا ]


داستان دنیای مجازی
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت
از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم
از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم. فیله ماهی
آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای
رژیمی می خورید؟... نه. نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود
کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین
جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی
بود که در لندن سپری کرده بودم.
- عمو!... می شه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه، ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خوب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش
کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست، بذار بمونه، برایش نان و یک غذای
خوشمزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسه گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.
- اینترنت چیه عمو؟
اینترنت جائیه که با کامپیوتر می شه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی،
ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی
در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمی شه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم
اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که دوست داریم عوض
کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو، من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- نه ولی دنیای منم مثل اونه... مجازی. مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی
گرده و اغلب اونو نمی بینیم. وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو
به جای سوپ می خوریم. خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی می کنه اما
من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره. پدرم سالهاست که
زندانه، و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه
غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه می رم تا یه روز دکتر بزرگی بشم. مگه مجازی
همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم. صبر کردم تا بچه غذایش
را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین
و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در
حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها عاجزیم.

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 15:14 ] [ دنیــــا ]
                                             


دنیا دو روز است

یک روزش با تو و یک روش بر ضد تو

روزی که باتوست مغرور نشو

و روزی که بر ضد توست نا امید نشو

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 13:14 ] [ دنیــــا ]



همیشه صدای عقربه های ساعت مارا میرنجاند

ولی هرگز به آن نیندیشیدیم که این صداها مارا از گذشت زمان آگاه میسازد


خوشحال میشم نظرتونو در مورد این جمله بدونم

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 23:34 ] [ دنیــــا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام.جمله هایی که اینجا نوشته میشه جمله هایی هستن که قبلا جایی خوندم و یادم مونده.
و زیر اونایی که از خودم میگم اسممو مینویسم
)!"نــظر یــادتون نــره"!(
امکانات وب